افتخار جدایی
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

هفته ای که گذشت یه روز باشکوه داشت... تجربه یه لحظه ناب ... 

ممنون آقای فرهادی... افتخار ایرانی بودنمون رو دوباره برامون زنده کردی... ممنون که "صلح دوستی"مون رو به رخ دنیا کشیدی...

نگفتی :"گوششون رو می پیچونیم"؛ "دسشون رو با چاقو قطع می کنیم"؛ "پاشون رو قلم میکنیم"؛ "کلشو ن رو می چسبونیم به سقف"؛ کاری می کنیم نتونن فلان و بهمان"؛ "گوشمالیشون می دیم"؛ "اونا یه مشت بزغالن که نمی فهمن"؛...

پاینده یاشی ...

 


 
جبر روزهای ما
ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

فکر می کنم خدا به ما ایرانی هایی که هرکس با چندین صفت جورواجور هندوانه زیر بغلمون می ذاره، عجب صبر و تحملی داده! 

از سیستم و دو لت و بالایی ها و پایینی ها، پشت پرده، جلوی پرده و امثالهم بگیر تا اقتصاد و جامعه و فرهنگ و فساد و اخبار مزخرف و باز بگیر از گرونی و آلودگی و پارازیت و ترافیک و انواع گشت تا صف تاکسی و زورگویی راننده تاکسی و ساعات اداری که منتظری زودتر تموم بشه و خیلی چیزهای دیگه از این قبیل شده امور روزمره زندگیمون و همچنان ادامه میدیم و ادامه میدیم و صبوری می کنیم. 

نمی دونم این خوبه یا بد، این صبر و تحمله یا فرتوتی و بی حوصلگی و دلمردگی بیش از حد که اینقدر مطیع روزامون رو شب می کنیم.... خدایا سرزندگی و پویایی رو به ما برگردان!!!.


 
اگر...
ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

تو یه وبلاگ خوندم از این سوال ها جواب داده بود که اگه دوباره از اول قرار باشه شروع کنی و اینا چی رو عوض می کنی و الان همین جای الانت بودی یا فکر می کنی کجا ممکن بود باشی؟

زیاد به این اس ام اس ها و سوال ها و ایمیل ها توجه نمی کنم، اما این دفعه با وجود تکراری بودنش یهو بهش فکر کردم!

فکر می کنم حتما بیشتر و شجاعانه تر به حرف دلم گوش می کردم، خودم به خواسته های خودم بیشتر اهمیت می دادم... این راهی هم که تا الان آمدم شیرینی و مسایل خودش رو داشته... 


 
یکی باید باشه شاید...
ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

... اون قدر احساس خوشبختی نمی کنم که انگار ظرفم سرریز شده و بخوام با کسی شریک بشم! اما توی روزهام لحظه ها و چیزهایی هست که یهو واقعا دلم می خواد با یکی، شاید از جنس دیگه، به اشتراک بذارمشون. این حس بعضی وقت ها قلقلکم میده!:)


 
"یه حبه قند"تلخ...
ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ آبان ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:
رفتیم اریکه "یه حبه قند رو دیدیم. هرچند سالن اریکه رو زیاد دوست ندارم و به نظرم صداش اشکال داره، اما خوب چون با خالم اینا می رم و اونا به هر حال من و می برن و نزدیک خونشونه و بلیط گرفتنش راحت تر یکی دو تا فیلم اونجا رفتم.
فیلم خوبی بود ولی من خیلی خوشم نیومد. یعنی اینجور که منحصر بفردش کردن نبود. 
یه فیلم ایرانی بود ، با نمادها و سنت های ایرانی و خوب این ویژگیش بود. چقدر این فضا و محیط برامون تو زندگی این روزها غریبه بود. دلم یه فضای شلوغ با همدلی و یکدلی خواست
فیلم بطرز وحشتناکی از یه فضای شاد که بوجود آورده بود و همه رو درگیرش کرده بود و من داشتم لذت می بردم، یکباره پرتابم کرد به فضای مرگ و تلخی. دوست نداشتم، یعنی دوست داشتم اون فضای شاد ادامه پیدا می کرد و تا انتهاش همه با هم می رفتیم. واقعا دوست داشتم اون شادی تا ته تهش ادامه می یافت. اون وقت بعد از مدت ها یه دل سیر از یه ماجرا لذت می بردم. گرفتگی و بی حوصلگی کلا این روزها غالبه !کاش اون شادی از ته دل، همراه شدن با یه جمع و تمام خوشی های عاریه ای اون لحظه تماشای فیلم ادامه می یافت. بعد یه تمدد اعصاب برای چند ساعت می شد و رضا میرکریمی عزیز لطف بزرگی در حق همه می کرد. 
دوست نداشتم فکر کنم یعنی شادی به این جمع و به ما نیامده؟ ولی تمام نیمه دوم فیلم به این فکر می کردم. 
شخصیت ها گم بودن. هرچند خیلی هم قرار نبود و لازم نبود که معلو م باشن، ولی خوب یا اصلا نباید می رفت سراغشون یا بهتر می رفت. مثلا این خواهر ها که در می زدن می امدن از کجا میامدن؟ تهران؟ اراک؟ کرمان؟ شهر؟ روستا؟ مسالشون چی بود؟ یهو اون وسط به یه چیزی اشاره می شد ولی رو هوا بود. چرا وقتی اصغر همت از مرگ گفت همسرش اون حال شد؟ فقط یه احساس همسرانه بود؟ یا نه دلیلی داشت؟ اون سرطان حاج آقا اون وسط یهو چی بود؟ حرف و احساس رضا کیانیان وقتی داشت از زیاد شدن دست تو کار می گفت بدجور یه دفه قطع شد و رو هوا موند، هیچ پیام و حسی به من مخاطب نمی رسوند. خوب نمی گفت اون یه جمله رو!ا
خواهر ها شاد بودن و ما رو هم تو شادیشون شریک کرده بودن. ولی بعضی جاها این شادی به نظرم غلو شده بود. زیادی ریز ریز می خندیدین، انگار هی می خواستن بگن ببینین ببینین، به خدا ما شادیم! دیدین دیدین. ولی باز دستشون درد نکنه!:)ا
مادر شخصیت بهتر و محکم تر و محوری تری می تونست داشته باشه! 
 با همه شلوغیش ولی باز انگار همه این آدم ها یه جورایی تنها بودن. تمام فیلم حواسم به پسند بود. به پریشونیش، به بیتابیش، به تردیدش، به تنهاییش.!! پسند رو دوست داشتم و همراهش بودم. یه جاهایی تو فیلم می خواستم بگم بابا چرا هیچکس حواسش به این نیست؟ یکی بره پیشش باهاش حرف بزنه، ازش حرف بخواد، این دختر پریشون آینده ایه که منتظرشه!! وقتی آخرای فیلم سر سفره رضا کیانیان گفت "پسند تو بشین" گفتم آخی بالاخره یکی به این دختر یه تلنگری زد
برای من یه جورایی فیلم تلخی بود، کاش اون شادی رو همه باهم به سرانجام می رسوندیم.
*فکر کنم ولین باره پست طولانی نوشتم!:)

 
آتش حسرت به جان....
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ مهر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

مطلب برای نوشتن تو ذهنم داشتم اما لینک یه دوست تو ف .ب حالم رو عوض کرد! من رو کشوند به دانلود شبانه یک آهنگ قدیمی و نجوای مکرر آن:

"می گذرد کاروان.... بوی گل ارغوان ....."

یاد کسانی افتادم که رفتن! یاد پدر مادرهاشون که این بچه ها رو تربیت کردن! یاد همسرانشون که عشق رو جور دیگه معنی کردن! یاد بچه هاشون! یاد خانواده هایی که هنوز منتظرن!

یاد این کردم که به خیال خودمون فکر می کنیم این روزها با نشون دادن هی فیلم و عکس های قدیمی و اوردن چند نفر و تعریف خاطره و بعضا خاطرات خنده دار!!! با آویزون کردن عکسشون از تیر چراغ برق، نشخوار چندین باره فیلم های جنگی چندین سال ساخت داریم یادشون می کنیم و گرامی می داریمشون!

بقیه روزها، به جز این چند روز ویژه هم این آدم های اون روزها ابزاری هستن برای زدن تو سر آدم های این روزها!!

به 31 سال پیش فکر کردم که زنگ اول مهر مهیب بود و آتشین!!

حس خوبی دارم وقتی می بینم که تو دنیای مجازی که کم کم فکر کنم داره جای دنیای حقیقی رو می گیره، تو غبار این روزها!! بچه های امروز از هر نگاه و عقیده میون تموم بهانه ها و مناسبت ها برای یاد کردن (که این روزها کم نیستن)، به احترام ارغوانی های چند دهه پیش کلاه از سر بر می دارند!


 
کار جدید
ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ شهریور ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

امروز روز اول سر کار جدیده- خوب بود، امیدوارم از عهده اش بربیام- نگرانم، البته یه نگرانی شیرین- امروز که آمدم تا حدی ازش کم شد- فعلا مشغول متره شدم و برای اولین بار نشستم پای متره- 

آمدنم اینجا** شبیه به یه معجزه بود- یه اتفاق که اصلا  نفهمیدم چی شد، فقط یهو همه چی عوض شد و ظرف چند روز، من الان اینجام- خوب نگران این تغییر و زیاد شدن ساعت کار و رفت و آمد  و جدید بودن زمینه کار شدم ولی توکلم به همون جایی که نفهمیدم چه طور اینجا رو سر راهم قرار داد و چون جای خوبیه گفتم حتما میام!!! 

من تمام این چند روز که اینجا آمدنم قطعی شد شرمنده خدابودم! و فکرهایی که زمان ناامیدی کرده بودم!! خدایا ممنوننت.

از پیشنهاد دهنده اینجا تو یه عصر خیلی کسل بهاری ممنونم!

** عابر تلفنی بهت می گم اینجا کجاست

*** این متن تاریخ 90/6/12 نوشته شد و با چند روز تاخیر آپ شد. من الان یک هفته است که سر کار جدید می رم و تا الان خوب بوده!! خدا رو شکر


 
بدرود...
ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

آخرین پست از محل کار سابق! اینجا هم سابق شد! تا چند دقیقه دیگه با دلی نگران و امیدوارم از اینجا میروم! خداحافظ جایی که باهات مشکلی نداشتم! ولی خیلی نمی خواستم پیشت باشم!


 
← صفحه بعد