من...
ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

این منم؛ دختری تنها؛ در آستانه فصلی گرم...

تغییر در راه است؛ برای خوب بودن...


 
جای خالی...
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

"...اما دریغ، بعضی ها هستند که زودتر از طبیعتشان پیر می شوند. ........ اما باور نباید کرد که جوانی، پیش از وقت، در اینجور آدم ها می میرد. نه؛ جوانی پنهان می شود و می ماند. مثل چیزی که شرمنده شده باشد در دهلیزهای پیچاپیچ روح رخ پنهان می کند. چهره نشان نمی دهد؛ اما هست. هست و همیشه در کمین است و پی فرصتی است، یا مهلتی، تا خود را بروز دهد. چشم به راه است و همین که روزگار نقاب عبوس را از چهره آدم پس بزند، جوانی هم زبانه می کشد و نقاب کدورت را بی باقی می درد. جوانی دیگر مهلتی به دل افسردگی و پریشانی نمی دهد. غوغا می کند. آشوب. همه چیز را به هم می ریزد. سفالبنه را می ترکاند. همه دیوارهایی را که بر گرد روخ سر برآورده اند، درهم می شکند. ویران می کند!..."

جای خالی سلوچ- محمود دولت آبادی


 
دل گویه...
ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:
حسین گفت "دلت نخواد" گفتم "نه، دلم نخواست. دلم چیزای دست نیافتنی نمی خواد"ا
دیگه بهش نگفتم " دست یافتنی ها رو هم نمی خواد. یعنی اصلا دلم انگار چیزی نمی خواد"ا
نمی دونم چرا؟؟ ولی گاهی فکر می کنم همه نسخه زندگی یه جور دیگه پیچیده شد. کلا یه جور دیگه.... خسته ام، یه کم. شاید هم خیلی. با دلم بد کردم. سنگینه، خیلی، شاید هم کم

 
قصه...
ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:
امروز فهمیدم مرد نگهبان شرکت که اهل افغانستان است شوروی سابق یه چیزی تو مایه های هواشناسی و اینا خونده و یه مدرکی تو مایه های فوق دیپلم داره. یعنی تحصیلکرده است و کلی ریاضی و فیزیک خونده زمانی. افغانستان زندگی می کرده و دو تا ماشین داشته. یکیش تویوتا بوده. بعد از طالبان آمده اینجا و ... نمی دونم اینجا چه کارهایی کرده ولی الان نگهبانه و گاهی ماشین تویوتای مدیرعامل رو تمیز و مرتب می کنه.  
روزگار چیز خیلی عجیبیه! خیلی. یاد کتاب "بادبادک باز"م همش. همیشه فکر می کردم اگر یه افغانی بودم نسبت به "خالد حسینی" خیلی احساس دین می کردم؛ خیلی. به این آقای نگهبان هم باید بگم حتما این کتاب رو بخونه. 
افغان ها رو همیشه به وضعیت بد و نامطلوب و فقر و جنگ و... که مبتلا بهش هستن نگاه می کنیم و طبیعتا از دیدگاه انسانی همدردی می کنیم و... اما همش این نیست. از وقتی کتاب رو خوندم فکر می کنم این آدم ها هم قصه دارن؛ قصه هایی شنیدنی. 
قصه آدم ها رو باید شنید. قصه خودمون رو هم باید مرور کنیم... روزگار قصه نویس عجیبیه...

 
رقص باریک مو...
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

دیروز با یه دوست قدیمی بعد از سالها تلفنی صحبت کردم. شبیه همون روزها، راحت و صمیمی. انگار همه این سالها شونه به شونه کنار هم زندگی کردیم. آشنا و همدل. از بچه ها گفتیم و مسیرهایی که تو زندگی رفتن و ... عجب، عجب که چه غریب اکثرشون، تقریبا همه اون ها که ازشون یاد کردیم با یه پرواز، جایی رفتن خیلی دور ولی خیلی نزدیک. انگار هنوز کنار هم هستیم. آره تو دوستی یه چیزی هست که هرچی قدیمی تر می شه ملموس تر میشه. آشنا تر و همدل تر می شه. شاید هم چون وقتی دوستی قدیمی تر میشه، تو ارتباطمون هنوز همدیگه رو اون آدم های سالهای دور می بینیم. انگار که هیچ ماجرای جنبی برای هیچ کدوم نبوده. حتی خود آدم هم برای چند دقیقه ای فارغ از گذشت این همه سال می شه. مثل من و این دوست که بعد از 18 سال آشنایی از جنس اون روزها حرف زدیم. 

اون روزها، عابر هم از اون روزها نوشته بود. براش گفتم امان از اون روزها و چه زود رفتم به خاطره اون روزها.

حیاط مدرسه، همون مدرسه که برای همه ما دوست های این روزها بهترین بود. هنوز اونجا رو خیلی دوست دارم. خیلی. صبح ها هردو زود می رسیدیم مدرسه و هردو با هم درس می خوندیم. تاریخ و جغرافی حفظ می کردیم، و چه ترسی داشت تاریخ و جغرافی برای ما بچه های اون مدرسه... و خاطره این ترس معلمی از جنس بهترین ها تو حرف های این روزهای ما بچه ها. 

از سختی انتخاب گفتیم، انتخاب رفتن و ماندن. 

انتخاب معمولا سخته، هول و ولای خودش رو داره. مثل سختیه الان من که تو آستانه یه تصمیم قدم می زنم. یه انتخاب نه از جنس ماندن یا رفتن... یه انتخاب یه تصمیم از جنس تغییر... دوست دارم نتیجه اش آرامش باشه... حتما باید همین باشه. مرز آرامش و خمودگی این نتیجه از مو باریک تره و من باید روی این مرز زیبا برقصم، برای خوب بودن


 
خواب...
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

دیشب رو خوب خوابیدم. برعکس چند شب قبلش که با یه دا شوره از ناکجا و گنگ می خوابیدم و بالطبعش ذهنم درگیر می شد و اون اضطراب همه روز رو هم باهام می موند و دیگه اینجا نبودم. یعنی انگار هیچ جا نبودم. (البته این معنیش قطع این حالات نیست، ولی خوب دیشب خوب خوابیدم)

 


 
از90 به 91...
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

سال 90 رو تحویل دادیم، سال 91 رو تحویل گرفتیم. بدون تغییر. هنوز نو نشدم. 

فکرها و ایده هایی تو ذهنم وول می زنن و شهر رو شلوغ کردن. باید تکلیفم رو باهاشون معلوم کنم. امسال رو خیلی مبهم شروع کردم. فعلا هیچی نمی دونم.

برادرم یه هدیه برام فرستاده. خیلی ارزشمنده. این یعنی همه می خوان که من خوب باشم، پس من باید خوب باشم. امسال حتما باید خوب باشم. شاید برای این کار تصمیم های جدی و حتی انتحاری! بگیرم. 


 
حق، شهروند معمولی، سوال...
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

پنجشنبه 11  اسفند به فکر رفته بودم. حال و هوای انتخاب های اوایل دهه هشتاد، تو روزهای دانشجویی و اوج دوران تجربه های لجتماعی من. یاد شور و نشلط اون روزها بودم. دوستان، برنامه ها، هیجان ها و... مقایسه کردم ، غبار این روزها بر تمام اشتیاق اون روزها. افتخار انگشت های جوهری دوران دانشجویی...

برای من اون روزها شروع تجربه های اجتماعی بود و حقیقتا خوشحالم از این تجربه و چیزهایی که یاد گرفتم، به اندازه خودم، یک شهروند معمولی. یاد گرقتم انتخاب حق ماست، دموکراسی یعنی مشارکت و مشارکت یعنی داشتن حق اعتراض. پس باید باشم.

اون روز پنجشنبه سرد بودم، خیلی، ولی به تجربه و آم.زش اون روزها نمی تونستم بی تفاوت باشم. با خودم فکر می کردم تو تمام چیزهایی که اون دوران یاد گرفتم و به کار هم بردم، یه سوال بی جواب مونده و الان بهش مبتلا هستم. برای من به عنوان یک شهروند معمولی.  قکر می کردم من تو اون شلوغی و هیجان یاد نگرفتم اونجایی که میشه نبود کجاست؟ کدوم مرحله از تقابله که مشارکت نکردن و اعتراض داشتن حق ماست؟ ... جوابی نداشتم بجز جواب های شخصی.

جمعه هم به همین روال گذشت... تا عصر جمعه... خبر شوکه کننده بود. اما نمی دونم چرا من کم طاقت این روزها از کوره در نرفتم. یاد سوالم افتادم، نمی دونم ربطی داشت یا نه؟ هنوز هم نمی دونم؟ نمی دونم تو "مهربان خندان" جواب این سوال رو می دونی یا نه؟

"سید عزیز" تو معلم اون روزهای من بودی، من افتخار می کنم به اون روزها. ورای دنیای پیچیده سیاست دوستت دارم. برایت احترام قایلم ، هرچند جمعه هنوز برام مبهمه.... اما فکر می کنم هنوز باید به تو اعتماد کنم. تو که هیچ وقت دروغ نگفتی...

"سید بزرگ " سوال من هنوز تو ذهنم چرخ می زنه! کاش هاله بود. حتما این سوال رو ازش می پرسیدم!!


 
← صفحه بعد