رفتیم اریکه "یه حبه قند رو دیدیم. هرچند سالن اریکه رو زیاد دوست ندارم و به نظرم صداش اشکال داره، اما خوب چون با خالم اینا می رم و اونا به هر حال من و می برن و نزدیک خونشونه و بلیط گرفتنش راحت تر یکی دو تا فیلم اونجا رفتم.
فیلم خوبی بود ولی من خیلی خوشم نیومد. یعنی اینجور که منحصر بفردش کردن نبود.
یه فیلم ایرانی بود ، با نمادها و سنت های ایرانی و خوب این ویژگیش بود. چقدر این فضا و محیط برامون تو زندگی این روزها غریبه بود. دلم یه فضای شلوغ با همدلی و یکدلی خواست
فیلم بطرز وحشتناکی از یه فضای شاد که بوجود آورده بود و همه رو درگیرش کرده بود و من داشتم لذت می بردم، یکباره پرتابم کرد به فضای مرگ و تلخی. دوست نداشتم، یعنی دوست داشتم اون فضای شاد ادامه پیدا می کرد و تا انتهاش همه با هم می رفتیم. واقعا دوست داشتم اون شادی تا ته تهش ادامه می یافت. اون وقت بعد از مدت ها یه دل سیر از یه ماجرا لذت می بردم. گرفتگی و بی حوصلگی کلا این روزها غالبه !کاش اون شادی از ته دل، همراه شدن با یه جمع و تمام خوشی های عاریه ای اون لحظه تماشای فیلم ادامه می یافت. بعد یه تمدد اعصاب برای چند ساعت می شد و رضا میرکریمی عزیز لطف بزرگی در حق همه می کرد.
دوست نداشتم فکر کنم یعنی شادی به این جمع و به ما نیامده؟ ولی تمام نیمه دوم فیلم به این فکر می کردم.
شخصیت ها گم بودن. هرچند خیلی هم قرار نبود و لازم نبود که معلو م باشن، ولی خوب یا اصلا نباید می رفت سراغشون یا بهتر می رفت. مثلا این خواهر ها که در می زدن می امدن از کجا میامدن؟ تهران؟ اراک؟ کرمان؟ شهر؟ روستا؟ مسالشون چی بود؟ یهو اون وسط به یه چیزی اشاره می شد ولی رو هوا بود. چرا وقتی اصغر همت از مرگ گفت همسرش اون حال شد؟ فقط یه احساس همسرانه بود؟ یا نه دلیلی داشت؟ اون سرطان حاج آقا اون وسط یهو چی بود؟ حرف و احساس رضا کیانیان وقتی داشت از زیاد شدن دست تو کار می گفت بدجور یه دفه قطع شد و رو هوا موند، هیچ پیام و حسی به من مخاطب نمی رسوند. خوب نمی گفت اون یه جمله رو!ا
خواهر ها شاد بودن و ما رو هم تو شادیشون شریک کرده بودن. ولی بعضی جاها این شادی به نظرم غلو شده بود. زیادی ریز ریز می خندیدین، انگار هی می خواستن بگن ببینین ببینین، به خدا ما شادیم! دیدین دیدین. ولی باز دستشون درد نکنه!:)ا
مادر شخصیت بهتر و محکم تر و محوری تری می تونست داشته باشه!
با همه شلوغیش ولی باز انگار همه این آدم ها یه جورایی تنها بودن. تمام فیلم حواسم به پسند بود. به پریشونیش، به بیتابیش، به تردیدش، به تنهاییش.!! پسند رو دوست داشتم و همراهش بودم. یه جاهایی تو فیلم می خواستم بگم بابا چرا هیچکس حواسش به این نیست؟ یکی بره پیشش باهاش حرف بزنه، ازش حرف بخواد، این دختر پریشون آینده ایه که منتظرشه!! وقتی آخرای فیلم سر سفره رضا کیانیان گفت "پسند تو بشین" گفتم آخی بالاخره یکی به این دختر یه تلنگری زد
برای من یه جورایی فیلم تلخی بود، کاش اون شادی رو همه باهم به سرانجام می رسوندیم.
*فکر کنم ولین باره پست طولانی نوشتم!:)