پنجشنبه 11 اسفند به فکر رفته بودم. حال و هوای انتخاب های اوایل دهه هشتاد، تو روزهای دانشجویی و اوج دوران تجربه های لجتماعی من. یاد شور و نشلط اون روزها بودم. دوستان، برنامه ها، هیجان ها و... مقایسه کردم ، غبار این روزها بر تمام اشتیاق اون روزها. افتخار انگشت های جوهری دوران دانشجویی...
برای من اون روزها شروع تجربه های اجتماعی بود و حقیقتا خوشحالم از این تجربه و چیزهایی که یاد گرفتم، به اندازه خودم، یک شهروند معمولی. یاد گرقتم انتخاب حق ماست، دموکراسی یعنی مشارکت و مشارکت یعنی داشتن حق اعتراض. پس باید باشم.
اون روز پنجشنبه سرد بودم، خیلی، ولی به تجربه و آم.زش اون روزها نمی تونستم بی تفاوت باشم. با خودم فکر می کردم تو تمام چیزهایی که اون دوران یاد گرفتم و به کار هم بردم، یه سوال بی جواب مونده و الان بهش مبتلا هستم. برای من به عنوان یک شهروند معمولی. قکر می کردم من تو اون شلوغی و هیجان یاد نگرفتم اونجایی که میشه نبود کجاست؟ کدوم مرحله از تقابله که مشارکت نکردن و اعتراض داشتن حق ماست؟ ... جوابی نداشتم بجز جواب های شخصی.
جمعه هم به همین روال گذشت... تا عصر جمعه... خبر شوکه کننده بود. اما نمی دونم چرا من کم طاقت این روزها از کوره در نرفتم. یاد سوالم افتادم، نمی دونم ربطی داشت یا نه؟ هنوز هم نمی دونم؟ نمی دونم تو "مهربان خندان" جواب این سوال رو می دونی یا نه؟
"سید عزیز" تو معلم اون روزهای من بودی، من افتخار می کنم به اون روزها. ورای دنیای پیچیده سیاست دوستت دارم. برایت احترام قایلم ، هرچند جمعه هنوز برام مبهمه.... اما فکر می کنم هنوز باید به تو اعتماد کنم. تو که هیچ وقت دروغ نگفتی...
"سید بزرگ " سوال من هنوز تو ذهنم چرخ می زنه! کاش هاله بود. حتما این سوال رو ازش می پرسیدم!!